علی آقا
یک بار که برای مرخصی به کرمان با هم همسفر بودیم ، وقتی اتوبوس ایستاد ، تجدید
وضویی کرد و در جای خود نشست. تقریبا" نیمه های شب بود که هنوز چانه ی من از
صحبت تکان می خورد. علی آقا گفت: " جواد ، تو خسته ای ، بگیر بخواب. "
متوجه نشدم ، فکر کردم خودش خسته است و می خواهد من کمتر حرف بزنم. در چرت بودم
که حرکات سایه واری روی پلکم را سنگین کرد. زیر چشمی که نگاه کردم ، دیدم علی آقا
مهر را با دست روی پیشانی گذاشتهو کمی خم شد ، فکر می کنم حالت سجده بود. متوجه
نشدم در حال خواندن نماز شب است. مسافران اتوبوس در خوابی عمیق فرئ رفته بودند و
زمزمه ی دعایی عارفانه خواب را از سرم پرانده بود.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 21:44 توسط سیده
|